قزوينيه زن ميگيره، شب عروسي برادره زنه بهش ميگن: ببين آبجي! اگه اين يه شب به تو گفت برگرد، بيا به داشت بگو تا دهنش رو سرويس كنم! زنه هم ميگه باشه و ميره سرِ خونه زندگيش. بعد از سه سال، يك روز زنه شاكي مياد پيش برادراش ميگه: آقا داداش، اين بيغيرت ديشب به من گفت برگردم! يارو برادره خيلي شاكي ميشه، قمه به دست مياد سراغ قزوينيه، ميگه: مرتيكه بي ناموس! حالا به آبجي ما ميگي برگرده؟! قزوينيه ميگه: بالامجان يعني ما بعد از سه سال حق نداريم بچه دار شيم؟
يزديه و قزوينيه كنار هم خوابيده بودن، يهو قزوينيه شروع ميكنه مالوندنِ در يزديه. يزديه از خواب ميپره، نفس زنون ميگه: چَ كا ميكني؟! قزوينيه خودشو جمع و جور ميكنه، ميگه: هيچي بالام جان، شوخي ميكنم! يزديه يك اخمي ميكنه و يكم ميره اونورتر و ميگيره ميخوابه. بعدِ چند دقيقه دوباره قزوينيه شروع ميكنه مالوندن درِ بندة خدا. دوباره يزديه از خواب ميپره و قزوينيه ميگه شوخي ميكردم. بار سوم به همين منوال يزديه از خواب ميپره، ميگه: چَ كا ميكني؟! قزوينيه ميگه: بالام شوخي ميكنم! يزديه شاكي ميشه، ميگه: دِ بي پدر، او كير راست و اي كون لخت كه شوخي ور نميداره
به قزوينيه ميگن: يك خاطرة خوب تعريف كن، ميگه: بالام جان، بچه بود.. سفيد بود..! ميگن حالا يك خاطرة بد تعريف كن، ميگه: آي بالام جان، بچه بوديم... سفيد بوديم..!!
قزوينيه ميميره, به علت عظمت معامله، هركار ميكردن نميتونستن تو قبر جاش بدن. دَست آخر کير آقارو ميبرن و ميکنن تو مقعدش و بعد هم خاکش ميکنن. چند وقت بعد زنش مياد پاي قبرش ميگه: مَرد يادته ميگفتم کلفته؟! حالا بـِکـِش
قزوينيه حوصلش سرميره، زنگ ميزنه كونكلوپ(!) يك كون سفارش ميده!! بعد از بيست دقيقه درِ خونش رو ميزنن، ميره از چشمي نگاه ميكنه ميبينه يك يارو غول بيابوني با تريپ خلافي پشت در واستاده! قزوينيه ميپرسه: بالام جان با كي كار داري؟ يارو با صداي كلف ميگه: مارو از كونكلوپ فرستادن!! قزونيه زود درو قفل ميكنه، زنگ ميزنه كونكلوپ ميگه: بالام جان اين كوني كه فرستاديد، تفهيم نكرديد كه اومده كون بده يا كون بكونه؟
قزوينيه رو با كيرِ لهولورده و درب و داغون ميبرن اورژانس. دكتر شيفت ازش ميپرسه: بابا چه بلايي سر خودت آوردي؟! قزوينيه با حال زار ميگه: بالام جان، مگه من اون مادر قحبهاي كه رو ديوار عكس كان كشيده بود نبينم
قزوينيه داشته بچهه رو ميكرده، وسط كار يهو منكرات ميريزه، اينم براي اينكه صحنه سازي كنه، به بچهه ميگه بيا حالا تو منو بكن. بچهه هي داشته سعي ميكرده، نميتونسته، در همين هين افسره ميرسه، زيپ شلوارشو ميكشه پايين، ميگه: بالامجان بيا كنار، اين كارا بچه بازي نيست
به قزوينيه ميگن غم انگيزترين نقاشي تو دنيا بكش!!!!!!!! يه كون بي سولاخ ميكشه
قزوينيه يه بچه خوشگل مهمونش بوده، هي ميخواسته بكندش ولي نميدونسته چطور حاليش كنه. تو همين احوال، يكي در ميزنه. قزوينيه ميره دم در بعد از يه مدتي شاكي بر ميگرده، پسره ميگه: چي شده؟! قزوينيه ميگه: هيچي اين پسر همسايه بود، ميگفت: بابام گفته يه كاسه تف بدين، مهمون داريم ميخوايم بكنيمش! ميبيني بالام جان چه مردم بي ملاحظهاين؟! نميگن ما خودمون هم مهمون داريم
قزوينيه ميره پرورشگاه يك بچه رو به فرزندي قبول كنه، مسؤول اونجا ازش ميپرسه: بالامجان، ميكني يا ميبري؟
قزوينيه وارد يك جمع ميشه، با همه از دم روبوسي ميكنه به جز يك نفر كه فقط باهاش دست ميده. يارو شاكي ميشه، ميگه: چرا منو ماچ نكردي؟! قزوينيه ميگه: بالام تورو گذاشتم بكنم
قزوينيه جلو آينه لخت ميشه كون خودشو ميبينه، ميگه: يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم!
قزوينيه رو با يه سه ليتري تف دستگير ميكنن!
زوينيه داشته از ميدون انقلاب رد ميشده، ميبينه از پنجره طبقه سوم يه خونه يه کونِ سفيد و تپلی زده بيرون! خلاصه ميره زنگ ميزنه ميگه: بالام جان، مام همشهری هستيم، هوام گرمه، اين درو بزن بيايم بالا بالاخره صواب داره! يارو ميگه: برو بالام جان خدا روزيتو جاي ديگه بده! ما خودمان اينجا 5 نفريم، کانِ بچه داغ کردست گزاشتيم خونک شود
قزوينيه مريض ميشه ميره دكتر.دكتره براش آمپول تجويز ميكنه.قزوينيه با خودش فكر ميكنه كه آمپولرو بره كجا بزنه كه كاري دستش ندن.خلاصه كل قزوينو زيرو رو ميكنه تا بالاخره يه تزريقاتي پيدا ميكنه كه آمپول زنش يه پير مرده بوده.ميره و با خيال راحت ميخوابه رو تخت كه آمپول بزنه ميبينه كه پيرمرده آب مقطرو باز ميكنه و با آمپول قاطي ميكنه يه دفعه محتوياتو ميخوره و به قزوينيه ميگه آماده شو
يه تركه ماموريت ميره قزوين اونجايه رقيق داشته ميره پيش اون, تو قزوين مريض ميشه ميره دكتر , دكتره باسش شياف تجويز ميكنه وميگه شما بايد اين شيافها روزي سه دفعه بدين به يه نفر يواش يواش بده تو! تركه بدبخت هر چي فكر ميكنه مي بينه نميتونه به كسي اطمينان كنه ,آخرش ميره پيش همون رفيقش , اونم باكمال ميل قبول ميكنه. بعد يه مدت ماموريتش تموم ميشه ميره خونش به زنش ميگه باسش شياف كنه, همون موقع كه داشته زنش شياف ميكرده يه دفعه به زنش ميگه: "اه اه اه تو داري شياف ميكني يه دستت رو شونمه اون رفيقم هر دوتا دستش رو شونم بود"
قزوينيه داشته واسه رفيقش تعريف ميكرده كه: بالام جان ديشب رفته بوديم عروسي، جات خالي مختلطِ مختلط ، مرد و پسر قاطي!
ژاپنيها به قزوين ميگن: تا تاشي توشه
يك بابايي ميره قزوين، ميبينه ورودي شهر يك بچه آويزون كردن! يكم ميره جلوتر، ميبينه بالاي ميدون اصلي شهر هم سه تا ديگه بچه آويزونه! خلاصه اساساً كف ميكنه، از يكي ميپرسه: جريان اين بچهها چيه؟ قزوينيه ميگه: بَبَم جان، اينا جوايز قرعهكشي بانك صادراته
زوينيه ميميره. تا چند هفته بعد مرگش، زنش هر روز ميرفته سر قبرش و در حين گريه و زاري هي ماتحت مباركش رو ميمالونده به قبر يارو! ملت بهش ميگن: بابا اين چه كاريه ميكني؟! قباحت داره! زنه ميزنه زير گريه، ميگه: خدا بيامرزدش، هميشه ميگفت: بالامجان اين كان مرده رو زنده مي كنه
به يه بچه كونيه ميگن ميخواي چي كاره بشي؟! ميگه: ميخوام فوتباليست شم. ميپرسن چرا؟ ميگه: ميخوام توپ رو بر دارم همه رو دريبل كنم بزنم تو گل خودمون! ميگن: آخه واسه چي؟! ميگه: نميدوني چه حالي ميده يه استاديوم آدم رو بكنن
قرار بوده تو قزوين يه عده چتر باز بشينن از يه هفته قبل همه قزوين راست كرده رو به آسمون ميخوابيدن
دو تا بچه تهران ميرن قزوين تا از اتوبوس پياده ميشن يهو يكيشون ميگوزه در همين لحظه يه قزويني ميشنوه و ميوفته دونبال اين دوتا خلاصه بعد از 2 ساعت كل قزوين دنبال اين دو تا ميوفتن بعد اون دوتا كه متوجه ميشن ميخوان فرار كنن كه تو يه كوچه بمبست گير ميوفتن يكي از اون دوتا داد ميزنه كه از جون ما چي ميخواين يه پيرمرده لرزون لرزون مياد جلو و ميگه: ببم جان بوغ ميزني مسافر سوار نميكوني
رشتيه و قزيونيه رو نصفه شب مست و خراب ميگيرن ميبرن منكرات. از قزوينيه ميپرسن: پدرسگ تو چيكارهاي؟! ميگه: من شاه قزوينم خوار همه تون رو هم ميگام! از رشتي ميپرسن تو چيكارهاي؟! ميگه: منم پادشاه رشتم، خوار همه تون رو هم ميگام! افسره ميبينه اين دوتا حالشون خيلي خرابه، اصلاً حاليشون نيست كجان، ميگه جفتشون رو بندازن تو يك سلول تا فردا خوارشونو بگان! صبح كه ميشه مستي از سر جفتشون پريده بوده، اول قزوينيه رو ميارن واسه بازجويي، افسره همون اول يكي ميخوابونه زير گوشش بهش ميتوپه: پدرسوخته! ديشب كه پادشاه بودي، حالا كي هستي؟! قزوينيه ميزنه زير گريه، ميگه: بالام جان من كارگرم، بدبختم، حالا ديشب يه غلطي كرديم شما ببخش مارو. بعد نوبت رشتيه ميشه، افسره بهش ميتوپه: خوب تو چيكارهاي؟! رشتيه ميزنه زيرگريه، ميگه: والله ما تا ديشب پادشاه رشت بوديم، ولي از ديشب تا حالا ملكه قزوينيم
قزوينيه داشته ترتيب پسرشو ميداده و پسرههم داشته با گلاي قالي بازي ميكرده قزوينيه ميزنه پس گردن پسره و ميگه: ببم جان دل بكار بده
يه روز يه پسره به باباش ميگه : باباجون من امروز برا اولين بار سكس داشتم ! باباش خوشحال مي شه و ميگه دمت گرم , كارت خيلي درسته , انصافاً كه ثابت كردي پسر خودم هستي , حالا بشين و مفصل برام جريانو تعريف كن ببينم ؟ پسره ميگه : باباجون نمي تونم بشينم , آخه هنوز كونم درد مي كنه
زوينيه توی يکی ازين محله های پرت ،کنار يک درخت تق يکی از اين بچه رديفارو میگذاشته، يهو اماکن و نيروی انتظامی و پليس 110 همه محاصرش ميکنن! قزوينيه داد ميزنه: بالام جان چه خبره؟! حالا خوب شد هولم کرديد گذاشتم به کان بچة مردم؟
ه روز جرج بوش رو دعوت مي كنن قزوين كه سخنراني كنه ... همه قزوينيها ميان تو خيابون كه استقبالش كنن شعار ميدادند كه ... دسته گل محمدي بچگي هات مي آمدي
ه قزويني تو پادگان چشمش ميافته به يه كرده مامان... ميره با اين كرده دوست ميشه و بالاخره يه شب كرده رو دوللا ميكنه... بعد اتمام كار. قزويني تو فكر ميره كه نكنه اين كرده فردا صبح به دوستاي همشهريش بگه و ....... براي همين از ترس جونش مياد پيش كرده و به گوه خوري ميافته و از كرده خواهش ميكنه جريان و به كسي نگه. تو اين لحظه.كرده دستش و ميذاره رو شونه ي قزويني و ميگه: بلند شو كاكا.چي فكر كردي.تو توي كون يك مرد گذاشتي
نوشته شده توسط عجوج جون در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 ساعت 1:12 | لینک ثابت |

